ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

3 سال گذشت...

سلام به جیگر مامان سی ام مرداد87 من و بابایی با هم عقد کردیم، کی باورش می شد که پسر مامان هم در سالگرد سوم حضور داشته باشه و دل مامان و بابا رو گرم کنه؟! قربونت برم من ... بعد از 1 ماه و چند روزی، جمعه به خونه برگشتم... نمی دونی چقدر دلم برای همه چیز تنگ شده بود... به خونه خوش اومدی عزیز مامان... ...
31 مرداد 1390

سالگرد

سلام به پسر عزیزم ، جیگرم امروز سالگرد بله برون مامانی و باباییه.27 مرداد1387 من و بابایی توی همچین روزی دیگه دلمون محکم شد که مال همیم... عزیزم امسال تو در کنار ما هستی و می دونم این روزا برامون طعم و مزه ی دیگه ای داره... دوست دارم... ...
27 مرداد 1390

طعم و بوی ابوالفضل

خاله مریم می گه ابوالفضل مزه ی هلو انجیری میده و بوی بستنی وانیلی... الهی قربونت برم من مامانیه من...   ...
26 مرداد 1390

تشکر ویژه

سلام به دوستای عزیزم که این چند روز تنهام نذاشتن و با پیامهاشون دل من و خیلی شاد کردن... یه تشکر ویژه از مامان ماهان بابت پستی که برای پسرم ابوالفضل گذاشته... خوشحالم کردی... دوستای عزیز این روزها بخاطر مسئولیتهای جدیدی که با تولد ابوالفضل دارم نمی تونم به نت سر بزنم، ولی واقعا دلم برای تک تکتون تنگ شده و دوست دارم تک تک وبلاگهای باصفاتون و ببینم... ایشاالله در اولین فرصت میام و از احوالاتتون با خبر می شم... خیلی زیاد ممنونم... ...
20 مرداد 1390

تولد یک فرشته...

سلام به همه ی دوستان عزیزم که برام پیغام گذاشته بودن و برای سلامتیه من و ابوالفضلم دعا کردن... ابوالفضل من شنبه 15 مرداد ماه 1390 در بیمارستان کسرای کرج، ساعتهای 10 صبح با وزن2950 گرم و قد50 سانتیمتر ، قدم به روی چشمهای مامانش گذاشت... خیلی خیلی خیلی لحظه ی شیرینی بود که امیدوارم همه این لحظه رو تجربه کنن... اینم یه عکس از پسر گلم، باز هم برامون دعا کنید... ...
18 مرداد 1390

دعا کنید

سلام دوستان عزیزم من فردا ساعت هفت صبح برای زایمان می رم، برام خیلی دعا کنید... دوستتون دارم ...
14 مرداد 1390

هفته ی آخر...

رسیده ی من سلام دیروز 12 مردادماه90 شما 39 هفته تون هم تمام شد . الان 39 هفته و 1 روزه هستی. یعنی اگه تاریخ تولدت 15 مرداد باشه، می شی39 هفته 3 روز. خیلی خوشحالم که به هفته ی 40 رسیدی . چقدر دلم می خواست که رسیده و کامل بدنیا بیای... عزیز دلم الان موها و ناخنهات دارن رشد می کنن... اگه به بابایی رفته باشی خیلی پرمو می شیا ... وقتی این وبلاگ و برات ساختم حدودا 4ماه و نیمه بودی. چقدر لحظه شماری کردم که به این مرحله برسی، اینکه کمتر از دو روزه دیگه بغله مامانی بیای ، اینکه انتظار به پایان برسه، اینکه متولد بشی ... عزیز دلم، دلم ضعف می ره واسه دیدنت، دوست دارم... ...
13 مرداد 1390

بهونه شد...

سلام به جوجولیه مامان گلم، روحم، زندگیم... عسلم، بخاطر وجود شما من امسال ماه رمضون و مهمون مامانی اینا هستم، البته من و شما با هم اینجا مهمونیم، مهمونای روزه خور ... سحری ها و افطاری ها اینجا صفای خاصه خودشو داره، یاد گدشته می افتم ، البته من چون در زمان مجردی یا درس می خوندم یا کار می کردم، سحری ها رو معمولا نمی تونستم خوش اخلاق بیدار شم ... اما الان که خودم مامان شدم، مامانم و خیلی درک می کنم... کی بشه که ابوالفضل مامان هم روزه بگیره و من برای اومدن بابا محسن و ابوالفضلم افطاری درست کنم و سحری بیدارشون کنم... قربون پسره روزه گیرم برم من ... ...
12 مرداد 1390

اولین سحری...

سلام به ابوالفضل جیگر مامان امروز اولین سحری و من و پسرم با هم خوردیم، البته روزه نیستیما فقط توی سحری خوردن شریک بودیم... ...
12 مرداد 1390

5 روز دیگه...

ابوالفضل مامان سلام امروز 10 مرداد، حاجی داییم همه رو واسه افطار دعوت کرده بود، با اینکه امروز یوم الشک بود، ولی چون از یک ماه پیش دعوت کرده بود و در ضمن هیئت هم بود، دیگه نشد جابجاش کنن و افطاری دادن، همه رفتن، فقط مامانیه من نرفتن، دستشون درد نکنه که بخاطر من و شما زحمت کشیدن و موندن که مراقبمون باشن... با مامانی رفتم آخرین ویزیت و شدم. خانوم دکتر خواست یکشنبه رو تعیین کنه، که با بی قراریه من شنبه رو پیشنهاد داد. پس اگه خدا بخواد، پسره مامان، شنبه صبح، 15 مرداد، بدنیا میاد... باید تقریبا5 روزه دیگه صبر کنم عسل من... می خوام این چند روزو زیاد فکر نکنم، کمی استرس دارم، خیلی دلم می خواد روی گلتو ببینم... می بوسمت و م...
10 مرداد 1390